گاه رویای زندگی چقدر دلنشین است. لحظاتی که بر می گردیم به آنچه بودیم ، به آنچه گذشت و دیگر باز نخواهد آمد، دوران خوش کودکی که همچون صاعقه ای گذشت و خوشی ها و شادی های کودکانه را به نهان خانه ی ذهنمان فرستاد ودر چشم بر هم زدنی شیطنتهای بچه گانه مان را در بقچه ی سر نوشت پیچیدیم و رهسپار دنیای یاسها و نسترن ها شدیم. دنیایی که سال های سال نشستن پشت نیمکتهای کلاس درس را به دنبال داشت ، روزگاری که ذهنهای شفافمان با « الفبای سبز زندگی » آهسته آهسته خو می گرفت و باورهای تردمان به بی خیالی محض گره خورده بود. روزهای قشنگی که کفش قرمزمی پوشیدیم و زیر پایمان پر بود از گلبرگ های لطیف گل سرخ ، یک کیف آبی رنگ بر شانه های نازکمان آویزان می کردیم و درونش را پر می کردیم از یک آسمان احساس کودکانه ،مانتوهای سفید می پوشیدیم ، سفید درست مثل قلب هایمان ! ویک مقنعه ی صورتی به رنگ صورت زیبای یاسها .

 

به کلاس درس وارد می شدیم و پشت آن نیمکتهای کوچک چوبی به راحتی می شد چهار جفت چشم آسمانی با چهار قلب مهربان و صمیمی جای دهیم ! و بعد بر تخته سیاه خیره  می شدیم و من همیشه فکر می کردم چرا تخته سیاه « سبز» است ؟! آنوقت یک دوست خیلی خیلی خوب به نام « معلم » پیدا کردیم ، دوستی که هر بار با یک سبد پر از عشق از ما پذیرایی می کرد... کیف های کوچکمان همیشه بوی تراشه های مداد و پاک کن های خوشبو می داد. ساعت های نقاشی به راحتی می توانستیم افکارمان را به تصویر بکشیم ... و برای گرفتن مهر آفرین با دوستانمان رقابت می کردیم و خواندیم که : « مادر با سوزن دامن می دوزد...»

 

اما کم کم ...آن طورکه بزرگ تر ها می گفتند : بزرگ شدیم و باید نا خواسته با دنیایی که سراسر صداقت و پاکی بود و با چشم های مهربان بهترین دوستانمان خداحافظی   می کردیم .واندیشه های کودکانه را به دست پنجره ای بزرگ دادیم ، پنجره ای که به وسعت دریا گشوده می شد ؛ دریایی که بعدها نامش را « زندگی » گذاشتیم .

 

آری ما بزرگ شده بودیم و دیگر اجازه نداشتیم کفش قرمز بپوشیم و مانتوهای سفید به تن کنیم ، روزها گذشتند و گاه گاه صفحه ی دلمان با ورود به آن دنیای جدید ، خاکستری می شد و به همین خاطر « مانتوهای خاکستری » پوشیدیم و و حتی با مدادهای رنگی و آن دنیای رنگارنگشان وداع گفتیم و و یاد گرفتیم با « مداد سیاه » نقّاشی کنیم و نامش را « طراحی » بگذاریم ... ! امّا آن روزها هم خیلی تند و سریع به پایان رسید واین بار حس کردیم که واقعاً « خانم » شده ایم ... ! دیگر کتابهایمان با عکس های قشنگ و دیدنی تزیین نشدند و جای آن را فرمولهای عجیب گرفت . وبعد وقتی به خودمان آمدیم که دیگر نمی شد « گرگم به هوا »یا « عمو زنجیر باف » بازی کرد ، نمی شد زیر نوازش های گرم معلم ها به خود بالید وبه خاطر« حرمت دبیر» از آغوشش محروم شدیم ... آن وقت در سوگ از دست دادن آن لحظات شاد و آن « دنیای صادقانه » و بی ریا و آن نگاه های مشتاق معلم ها چادر های سیاه به سر کردیم و درآن؛ دنیای غم و اندوهمان را پنهان کردیم . و دیگر نمی شد در راه مدرسه آسمان را نگاه کنیم و باید حرف های دلمان را به  « سنگ های زیر پا » می زدیم ....

 

اکنون پس از سالیان سال تحصیل ، تنها و تنها خاطرات زیبای مهر و مدرسه پا برجاست ، خاطراتی دل انگیز و دلاویز وما با یاد روزهای گذشته خوشیم و با خاطراتمان تا به ابد آشتی خواهیم کرد ...