از هم دماوند چشم به راه بهار و شکوفه هاست

باز هم پرستوها می آیند 

اما بهار هنوز نیامده چشمم به سپیدی کوه هاست

دلم برای سپیدی شان تنگ می شود

دلم برای سکوت کوهستان آنگاه که تنها تو هستی و 

یک دنیای مه گرفته و صدای قدمهایت بر روی برف، تنگ می شود

دلم برای زوه های باد و شلاق های کولاک تنگ می شود

من این گوشه ی دنیا در حصار خودم گیر افتاده ام

یک نفر بیاید دست مرا بگیرد و دوباره به آغوش زمستانی کوهستان برساند مرا

آی دنیا من دلم هنوز برف می خواهد

آی دنیا من دلم هنوز زمستان می‌خواهد