حال میفهمم چرا اینهمه دلتنگیم ...

میان این ازدحام وشلوغی

 تنها  که باشی

آنوقت حسرت کوچه باغ

به دلت میماند

گاهی باید رها شوی در آسمان خیال

باید کوله بارم را ببندم و به کوچه باغ خیال سفر کنم

آنجا که حتی خیالش هم شیرین است

میخواهم همانجا بمانم تا

آسمان بارانش بگیرد

ومن با تمام وجود نفس بکشم و از بوی  نم کاهگل ریه هایم را پر کنم

می خواهم خیس خیس شوم زیر باران

و اشکهای دلتنگی ام را به باران دهم

میخواهم با یک تکه چوب  روی دیوار خطی ممتد بکشم

به یاد روزهای کودکی ام

و آنجا که دیوار  کمی کوتاه تر است

به سختی روی پنجه پا بایستم  ودستانم را گره زنم بر لبه دیوار

و نگاهم را سرشار سازم از سرخی سیبهایی که آویزان شده اند

عطر سیب حالم را خوب میکند

بوی بهشت میدهد انگار

دلم میخواهد در همین خیال بمانم

شاید دلتنگی هایم تسکین یابد