همه خان هستیم

 

در زمانهای قدیم اکثر روستاهای ایران  تحت سلطه خوانین یا حکمرانان محلی بودند.خوانین برخلاف تصورات کنونی انسانهای بدی هم نبودند. مردم سر زمین های آنها کار می کردند و مستمری می گرفتند. در مواقع گرفتاری نیزتمامی مشکلات آنها نیز سر سفره خان حل و فصل می شد.

خوانین آدم خوبی بودند. آنها معمولا کاری جز خوردن و خوابیدن ، شکار ، سرکشی به املاک و رسیدگی به امورات مردم نداشتند.

ثروت های آبادی در اختیار خوانین بود. آنها بر اساس نیاز مردم در مواقع خشکسالی و قحطی به کمک مردم می شتافتند.

در آن سالها مردم می دانستند آبادی دست کیست و بلاتکلیف نبودند. خان و کدخدا صاحبان آبادی بودند. آبادی صاحب داشت.

اکثر مردم کشاورز و دامدار بودند. در تمامی خانه ها تنور بود. مردم گندم می کاشتند . گندمهایشان را آسیاب می کردند. مردم نان داشتند.

در سالهای دور مردم ایمان داشتند. همه چیز برکت داشت . رودها پر آب بود. اکثر آبادیها چشمه آب یا قنات و کاریز داشت.

مردم آب داشتند.

 

مردم در آبادیها زندگی می کردند . از کوه سنگ می آوردند روی هم می چیدند . با کاه و خاک گل می ساختند با کمک همدیگر سر پناهی می ساختند . یک خانه زیبای کاه گلی...

مردم خانه داشتند. آنها گاو و گوسفند و بزغاله داشتند .

اما امروز گدایان دیروزی کاخ نشین شدند و همه چیز رنگ اشرافیگری گرفت.

روستاها خراب شد. قنات ها خشکید . مردم به جای گندم چغندر و یا بذر نفاق کاشتند .

مردم بی آب و نان و بی خانمان شدند.

دیگر نیازی به کار نبود. ما همه خان هستیم . گندم و برنج و سایر مایحتاج خود را وارد می کنیم. روز و شب می خوابیم و سر ماه بر اساس خوشه بندی پول مفت می گیریم و می خوریم.

در تمامی سالهای آینده می توانیم بشینیم توی خونه و از تماشای تلویزیون لذت ببریم.

گور پدر قنات و چشمه آب معدنی می خوریم.

گور پدر نان تنوری باگت و نان فرانسوی هست.

ما همه خان هستیم و تا نفت هست خان خواهیم ماند.

می خوریم و می خوابیم. زنده باد نفت........اما نسل های آینده!

درطول سالهای اخیر، جمعیت دیار ما در زمستان به حدود 10 نفر رسیده همه آبادی خود را ول کردند. زمین، احشام و مهمتر از همه خاطراتشان را.

مردان و زنان دیار من نابود شدند تا بچه هایشان به سامان برسند روزگاری در این دیار آب لوله کشی نبود، جاده نبود برق و بهداشت نبود اما زندگانی بود.

کل زندگیشان را در یک خورجین پشمین نهادند و نگاه اشکبارشان بر امتداد جاده ای غریب و سرنوشتی نامعلوم نگران ماند.

اکنون در آبادی ها آب، برق، تلفن و ... هست ولی مشتی  حسن نیست. او خود را در یک خانه 70 متری در گوشه ایی از شهر حبس نموده و دور از طبیعت زیبای ده و سگ های گله، تنها سرگرمیش کارتون پلنگ صورتی شده است. شما چه فکر می‌کنید آیا سرعت شهرنشین شدن مردمان ما با روح روستانشینی آنها مطابقت می‌کند من که می‌گویم نه ؟