ای کاش همه همین جا بودند

آن روز او رفته بود،داشت می رفت.

دورادور برایمان دست تکان می داد
گفته بود که دست خدا
همراه ماه و مداد شماست.
ماه زیر ابر بود
مدادهای ما را شکسته بودند،
اما هنوز
راه روشن بود
صفحه ی نخست همه ی خواب های ما سفید بود.

سال ها بعد
دستی آمد
مداد را برداشت
ابرها را کنار آسمان کشید
به ماه گفت:گل سرخ عزیز من! حالت چطور است؟
و بعد...اینجا،گوشه ی دفتر من چیزی نوشت!

ای کاش حالا
همه همین جا بودند
دورهم می نشستیم،می گفتیم،می خندیدیم
و اگر کسی هم مست می کرد،به ما چه مربوط!
باز ما می خندیدیم
زندگی...کیف خاصی داشت!
"ما باید بفهمیم!
دیگر چه اهمیتی دارد که بر این کلمات
چه نام هایی خواهند گذاشت!
ما معجزه کرده ایم
که از خواب نان
به حیرت واژه رسیده ایم!

/ 0 نظر / 21 بازدید