یا دایامی که در گلشن فغانی داشتیم

کجایی کودکی؟؟؟؟؟؟

 

روز اول مدرسه ، نیمکتهای چوبی ، گچ و تخته سیاه و...    درباز شد ، برپا  

خانم معلم وارد کلاس شد   

درس اول          بابا آب داد

 و ما سیراب شدیم بابا نان داد و سیر شدیم ، مادر در 

باران آمد و خیس خیس  ، اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان  و آن مردی که با اسب آمد و از تصمیم کبری برایمان گفت ، 

و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند ، 

برای عمو حسن یک گاو کافی بود ، چوپان دروغگو چه کار زشتی می کرد ،  

و ریزعلی خواجوی قهرمان قصه هایمان شد.

 

کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت سپری کردیم و در هزار توی  

زندگی گم شدیم  و همه ی زیباییها رنگ باخت  و در زمانه ی سنگ و سیمان قلبهایمان یخ زد ، نگاهمان سرد شد و دستهایمان خسته ...

 دیگر باران با ترانه نبارید

و ما  کودکان سبز دیروز دلتنگ شدیم ، زرد شدیم ، پژمردیم  و خشکزار زندگی مان تشنه آب شد. 

و سال هاست هر چه به پشت سرمان نگاه می کنیم جز ردپایی از خاطرات
خوش بچگی نمی یابیم و در ذهنمان جز همهمه ی زنگ تفریح طنین صدایی نیست

 و امروز چقدر دلتنگ ان روزهاییم و هرگز نفهمیدیم چرا برای بزرگ شدن این همه بیتاب بودیم.؟! 

/ 0 نظر / 7 بازدید